واکسن
تا چشم رو هم گذاشتیم دو ماه گذشت و باااااز واکسن
...
16 بهمن که یه روز برفی ای هم بود
، مامان از خواب بیدارم کرد. قطره استامینوفن بهم داد و حاضر شدیم تا با بابا و آقاجون بریم و واکسن بزنیم.
وقتی رسیدیم خانوم پرستار واکسن زن
داشت صبحونه میخورد.
پس من با بابام توی راهرو گردشی کردیم. این اولین باری بود که من قبل از اینکه با آمپول بالا سرم بایستند بیدار بودم. پس موقع واکسن زدن که رسید، مامان من رو روی تخت خوابوند و من با دقت تمام نیگا نیگا می کردم.
واکسن زده شد. 2 تا! یکی پای راست و یکی پای چپ! گریه ام گرفت
و 2 تا قطره هم توی دهنم ریختن.
وقتی گریه ام گرفت خانوم پرستار واکسن زن بهم گفت : موش موشک گریه نکن.
من هم آروم شدم و نیگاش کردم تا حرفش تموم شد بعد دوباره گریه ام گرفت
که بهم یه جغجغه جایزه دادن. من دیگه گریه نکردم و شروع کردم بازی.

یکمی بیحال شده بودم. مامانم هم نمی دونست چه کنه تا دمای من متعادل بمونه
. آخه هوا سرد بود؛ لباس گرم میپوشیدم تب می کردم و دمام بالا میرفت، لباسم رو کم می کرد یکمی دست و پام یخ می کرد.
شب خوابم نمی برد.آخه تب کرده بودم و فقط بغل مامان خوابم می برد. تا مامان من رو می گذاشت سر جام بیدار می شدم. مامان من رو بغل کرد و خوابوند.
همون جا روی مبل خودش هم خوابش داشت می برد.
یکمی لباس هام رو باز سبک تر کرد و پام رو از پتو بیرون گذاشت و کنار خودش خوابوند. 2، 3 ساعتی راحت خوابیدیم. صبح زود همه با هم بیدار شدیم و قطره ام رو خوردم و خدا رو شکر تبم قطع شده بود. با مامان رااااااااحت خوابیدیم تا لنگ ظهر


واکسن
